X
تبلیغات
رایتل

خاک سرخ

اشعار و متون ادبی به قلم مهدی جابری

قصه سنگ صبور !



   شب است و خانه ای پیدا


  میان خانه ی صدها ستاره


  چراغ از عشق پر نور و 


  قلم در دست های ما دوباره


  ...


  در این هنگام


  دیدم عاشقی


  از دور می آمد ...


  و نجوا کرد


  تاریکست !


  دنبال  (دل) ام  


  در زیر باران 


  از حواسم


  رفته انگاری ...


  تو ای بالا نشینِ هر شبـم


  آیا خبر داری ؟


  و دامان عروسش را گرفت اما


  دریغ از واژه ای چون آه  !




  از چشمش


  نگینی روی خاک  افتاد .




  سنگی گفت :


  آدم ...


  واژه ی سرباز ! را تقسیم کن با زیر دستانت


  به اسم خویش


  او را بندِ دل


  خواهم نمود ... 


 


  لب باز کرد و گفت :


  در خوابم


  دلم را


  بی هوا  


  از رد پای چشم هائی ... خیس ...  می بینم !


  ترک  برداشته  احساس  .


  لرزش های پی در پی 


از امواج ِ دلِ دریائی اش


  اما درونم 


  نقطه ای انگار می سوزد.


  بگو تعبیر می دانی ؟!




  سکوتی محض ، آمد 


  جاگرفت مابین تندیس و نگاهش


  رفت ...


  تنها

  درعبور و پرسش و تکرار ...




  اما دورترها


  هیچ کس دیگر نمی دانست


  غوقائیست


  هرشب


  در دلِ سنگِ صبــور ما    !


 ( مهدی جابری )



تاریخ ارسال: چهارشنبه 17 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 03:57 ق.ظ | نویسنده: مهدی جابری | چاپ مطلب
نظرات (2)
چهارشنبه 17 اسفند‌ماه سال 1390 04:04 ق.ظ
shadi
امتیاز: 0 0
لینک نظر
جالب بود دوست من
سه‌شنبه 23 اسفند‌ماه سال 1390 01:07 ب.ظ
ندا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چقدر دلگیر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد